lll
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
تبلیغات شما در هر جای وبلاگ که شما بگویید!!!!!!!!!!!!!!فقط کافیه تصویر تبلیغ مورد نظر را برای ما ایمیل بزنید!!!!!!!!!!


برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
سلام به وبلاگ من خوش امدید شما با استفاده از این روش می توانید کارت شارژ بخرید!!!!!!!!!!!شارژ تمامی سیم کارت ها!!!!!!!!همراه اول ،ایرانسل و......مدیر وبلاگ: رامان پرتوی
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
لطفا نظرهایتان را برای ما ارسال کنید،اگر نظر هاتان را ارسال نکنید انگار اصلا نیامدید !!!!!!
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا


برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
هر لوگویی که بخوای!!!!!!!!برای دیدن لوگو ها برو ادامه مطلب.
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
برو پایین.............
لعنت بر پدر ومادر کسی که نظر نده!!!!!!.................................................................. ههههههههههههههههه
شوخی بود،ولی نظر بدین دیگه،دمتون گرم
عکس هارو ببینین حال کنین.!!!!!!!!!!!!!!!!
برچسب: ماشین لمبورگینی,ماشین جدید,پورشه,تصاویر ماشین های مختلف,
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
فقط کافیه نظراتون رو برای ما ارسال کنید.
باتشکر.
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

به ادامه مطلب بروید
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

برای خواندن بقیه پست به ادامه مطلب بروید
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

در تاریخ 24 اوت 1943 یك گروه از فراماسون ها یك مقبره مهر و موم شده در جزیره باربادوس را باز كردند . آنجا آرامگاه " سر ایوان مك گرگور " بود كه در سال 1841 آنجا دفن شده بود . اما فراماسون ها علاقه ای به سر ایوان نداشتند . آنها در جستجوی قبر" الكساندر ایروین" بنیانگذار فرقه فرماسیونری در جزیره باربادوس بودند كه قبلا جسد او در همین مقبره پیش از مك گرگور دفن شده بود مقبره از سنگ های جزیره ساخته شده بود و در حدود 1/5 متر بالاتر از زمین ساخته شده بود و عمق آن در حدود 1/5 متر بو . افراد گروه برای وارد شدن به مقبره ابتدا از شش پله بالا رفتند و بعد در مهر و موم شده مقبره را باز كردند ، بعد از اینكه تخته سنگ بزرگی را كنار زدند ، راه ورود به مقبره توسط آجر مسدود شده بود . بعد از مدتی راه را باز كردند ولی در كمال تعجب مشاهده كردند كه تابوت سرایوان واژگون شده و در جای اصلی خود نیست . چطور ممكن بود بعد از آنكه در مقبره مهر و موم شده ، تابوت حركت كند . از همه عجیب تر هیچ اثرای از تابوت الكساندر ایروین نبود ، جسد و تابوت او از جای خود در مقبره بكلی ناپدید شده بود فراماسون ها مامورانی را برای محافظت از مقبره گماردند و خواهان تحقیق در این زمینه شدند . آنها شرحی از وقایعی را كه دیده بودند به مقامات باربادوس دادند و آنها كارشناسانی را برای تحقیق در این خصوص انتخاب كردند . بررسی های اولیه حاكی از آن بود كه هر دو مرد در یك مقبره دفن شده اند و مقبره مهر و موم شده بودند تمام شاهدان گواهی دادند كه مهر و موم در مقبره شكسته نشده بود و مقبره قبل از اینكه در ان باز شود از شرایط مناسبی برخوردار بود . ولی كسی نمیدانست كه چگونه این اتفاقات عجیب در مقبره رخ داده است دانشمندان تحقیقات زیادی پیرامون این مسئله انجام دادند ولی انها هم از حوادث عجیبی كه اتفاق افتاده بود دچار حیرت شده بودند .ظاهرا همه چیز دست نخورده بنظر می رسید به استثنای اینكه جسد الكساندرو ایروین ناپدید شده بود ، هیچ كس علت این امر را نمیدانست حوادث عجیبی كه در مقبره سر ایوان مك گرگور روی داد ، تنها حداثه عجیب در جزیره باربادوس نبود . در یك قبرستان دیگر كه چند كیلومتر دور تر قرار داشت ، مقامات محلی با حوادث عجیب و ترسناكی روبرو بودند كه مربوط به تابوت هائی بود كه در مقبره خانوادگی چس قرار داشت. هر گاه كه یكی از اعضای خانواده را برای دفن به این آرامگاه می بردند ، در كمال تعجب می دیدند كه بقیه تابوت ها در جای اصلی خودشان قرار ندارند . هر دفعه آنها در مقبره را بر سرب مذاب لاك و مهر می كردند و دفعه بعد كه آن را باز می كردند و وارد مقبره می شدند تابوت ها را نامرتب می دیدند . تابوتی كه جسد توماس چس در ان قرار داشت بقدری سنگین بود كه هشت مرد قوی هیكل لازم بود تا ان را بلند كنند . اما هر دفعه كه در مقبره باز می شد آن را واژگون در طرف مقابل در مقبره پیدا می كردند . شاید باور كردنی نباشد ، اما تنها دو تا از تابوت ها دست نخورده باقی می ماند . یكی تابوت خانم گادارد صاحب اصلی مقبره و تابوت دیگر متعلق به یك دختر بچه بود كه نوه دختری خانم گادارد محسوب می شد . نگهبانان مسلح شب و روز در بیرون مقبره به محافظت از ان مشغول بودند ولی باز هم نتوانستند از نیروئی كه باعث جابجا شدن تابوت ها در مقبره می شد ، جلوگیری كنند . سر انجام خانواده چس تصمیم گرفتند كه اجساد فامیل خود را به جای دیگری انتقال دهند در قبرستان قدیمی كلیسای باربادوس مقبره خانواده چس هنوز وجود دارد . بر روی سنگ بزرگی علامت سوالی(؟) كنده كاری شده است كه این علامت یادآور حوادث شگفت انگیزی است كه در انجا اتفاق افتاده است
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

وقتی صحبت از روح و عالم ارواح میشود به یاد داستانهای ترسناكی میافتیم كه بعضیها وقتی بعد از صرف شام دور هم جمع میشوند، برای یكدیگر تعریف میكنند. زمان تاثیرگذار این داستانها به ویژه وقتی است كه به دور از هیاهوی شهر میخواهیم شبی را در چادر بگذرانیم یا در یك خانه قدیمی و مرموز كه درهای آن به هنگام باز و بسته شدن جیرجیر میكنند و باد زوزهكشان شیشههای پنجرهها را میلرزاند، شب را به صبح برسانیم.
. ولی این داستانهای ارواح تا چه حد صحت دارند؟ آیا اصلا برگرفته از حقیقت هستند یا تنها زاییده ذهن شیطنتآمیز كسانی است كه از تماشای چشمان پردلهره اطرافیان لذت میبرند؟
در این جا قصد داریم منشاء برخی از این افسانههای كهن را تعریف كنیم:
افسانه پل دست سبز
بخش «اولد لنسفورد رود» امروزه منطقهای بدنما و بلا استفاده است ولی صد سال پیش این ناحیه متروكه شلوغترین و پررفت و آمدترین معبر بود. با اینكه این منطقه بیمصرف میباشد ولی هنوز هم الوارهایی كه از قدیمالایام روی نهر «كین» قرار داشته است «پل دست سبز» نامیده میشوند.
در ماه اكتبر سال 1988 دو تن از اهالی «لانكاستر كانتی» كه میخواستند نامشان مجهول بماند، داستان «افسانه پل دست سبز» را برای نشریه محلی تعریف كردند. داستان آن چنین است: یكی از مردها در حالی كه به كنار نهر اشاره میكرد گفت یك شب من و چند تا از دوستانم به اینجا آمده بودیم. همان شب آن را دیدم كه روی نهر حركت میكرد. درست زیر پل. رنگش سبز بود و آهسته از آب بیرون میآمد. فقط یك دست سبز دیده میشد. مردم میگویند نهری كه در زیر آن پل قرار دارد، زمانی صحنه نبردی سخت در زمان جنگ داخلی آمریكا بود. در این نبرد دست یك سرباز جوان انگلیسی با شمشیر یك آمریكایی قطع شد و درون آب درست زیر پل افتاد. هرازگاهی در شبهایی كه ماه در آسمان میدرخشد و زمین را روشن میكند، در تاریكی نقرهفام میتوان دست سبزی را دید كه از آب بیرون میآید و به دنبال بدن گمشده و شمشیر خود میگردد.
برای خواندان ادامه داستان ها به ادامه مطلب بروید
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
احضار روح
آیا تاكنون نام (وییا) یا تخته احضار روح را شنیدهاید؟ تخته و یا كاغذی كه روی آن حروف الفبا نوشته شده است و بعضی از انسانها از طریق آن با ارواح صحبت و آنها را احضار میكنند. حرف و حدیثها درباره (تخته وییا) بسیار است. بعضیها اصلا قدرت این تخته را واقعی نمیدانند و به آن اعتقادی ندارند ولی بعضیها معتقدند (وییا) واقعا میتواند روح را به محل موردنظر بكشاند و انسان به واقع قادر است با ارواح ارتباط برقرار و حتی از آنها اطلاعات بگیرد.
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

شهر کوچ
در ماه جولای سال ۱۸۷۷ دختر ۱۳ ساله ای به نام «لورنسی ونوم» برای اولین بار به عالم خلسه عجیب و غریبی فرو رفت و گفت با فرشتگان و ارواح مردگان صحبت می کند! این جملات عجیب گاه روزی چند بار به وقوع می پیوست و بعضی از آنها ساعت ها به طول می انجامید. در طول مدت خلسه، لورنسی با صداهای مختلف صحبت می کرد و از مکان هایی سخن می گفت که در طول عمرش آنجا را ندیده و تعریفش را نشنیده بود و وقتی سرانجام از آن حالت خارج می شد هیچ یک از آن حرف ها و حالت ها را به خاطر نمی آورد.
ک «واتسکا» واقع در شمال شرقی ایالت ایندیانا درست شبیه به دیگر شهرهای کوچک نیمه وسترن و کشاورزنشین اواخر قرن نوزدهم آمریکا بود و کمتر اتفاق عجیبی در آن می افتاد تا اینکه ماه جولای سال ۱۸۷۷ فرا رسید. در این ماه بود که برای نخستین بار «معمای واتسکا» آغاز شد.
برای خواندن بقیه متن به ادامه مطلب بروید
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

آن چه موجودی بود که می توانست از دیوارهای سنگی بگذرد…از کومه های علف خشک به ارتفاع ۶۰۰ متر بپرد، ویا از رودخانه ای به پهنای دو مایل عبور کند؟!آن موجود پرنده بود؟! درنده بود؟!….یا اینکه خود شیطان بود؟
تا به امروز کسی نمی داند،ولی آن موجودی که آن کار های انجام نشدنی را انجام داد ، یک قرن پیش آثار پایش را در شهر های استان دیوان شایر واقع در جنوب انگلستان به جای گذاشت.
در شب پنجشنبه فوریه سال ۱۸۸۵ کمی قبل از ساعت ۸ شب بود که برف در منطقه دیوان شایر شروع به باریدن نمود.در ساعت ۶ روز بعد هنری پیلک که صاحب مغازه ی در شهرک تاپشام بود،از خانه اش بیرون آمد و قدری مکث کرد تا منظره پر برف اطراف را نظلره کند…در این موقع بود که یک رشته پا را در حیاط محصور خود مشاهده کرد.
هر جای پا به شکل U بود، درست مثل اینکه نعل اسب یا خر آنرا ایجاد کرده باشد.هنری پیلک اخم کرد. جای پاها یا جای سم ها همه در یک خط بودند و یکی جلو تر از دیگری قرار داشت.
ادامه داستان>>>>>>>> به ادامه مطلب سر بزن<<<<<<<

برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
این پست رو واسه این میزارم که بدونید بعضی ادم ها چقدر بی شخصیت هستن
هر کس دوست نداره اینجا نیاد
(نظرات بازدید کنندگان)
رمز : jahanam
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

داﺳﺘﺎن ﺣﻤﺎم
اﻣﯿﺮ وﺳﺎﯾﻞ ﺧﻮد را ﺟﻤﻊ ﮐﺮد، ﺑـﻪ ﻃـﺮف زﯾـﺮزﻣﯿﻦu202c ﺑﺎزﮔﺸﺖ، از ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﭘﺎﺋﯿﻦ رﻓﺖ. وارد زﯾﺮزﻣﯿﻦ ﺷﺪ، ﻧﺎﮔﻬﺎن اﺣﺴﺎس ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﮐﺮد، ﺣﺲ ﮐﺮد ﻓﻀﺎu202c روی ﺑﺪن او ﻓﺸﺎر ﻣﯽ آورد، ﺗﺼﻮر ﮐﺮد ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺳﻮز و ﺳﺮﻣﺎی ﻫﻮاﺳﺖ، در ﺣﻤﺎم را ﺑـﺎزﮐﺮد، واردu202c ﺷﺪ، در را ﺑﺴﺖ، روی ﺳﮑﻮ ﻧﺸﺴﺖ، وﺳﺎﯾﻞ ﺧﻮد را ﺑﻪ ﮐﻨﺎری ﻧﻬﺎد. ﻟﺒـﺎس ﺧـﻮد را ﺑﯿـﺮون آورد،u202c ﭘﯿﺮاﻫﻦ ﺧﻮد را ﮐﻨﺪ. ﻧﺎﮔﻬﺎن اﺣﺴﺎس ﮐﺮد ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪه ای ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﮔﺮدن او ﺧﻮرد، وﺣﺸﺖ ﮐـﺮد،u202c از ﺟﺎ ﭘﺮﯾﺪ، ﻗﺒﻞ از آن ﮐﻪ ﺑﺠﻨﺒﺪ، دو ﮐﺸﯿﺪه ﺑﻪ ﺻﻮرت او اﺻﺎﺑﺖ ﮐﺮد، ﺑﻌﺪ ﺿـﺮﺑﻪ ای ﺑـﻪ ﭘـﺸﺖu202c ﺳﺮش ﺧﻮرد، و ﺑﻪ زﻣﯿﻦ اﻓﺘﺎد. ﻓﺮﯾﺎد ﮐﺸﯿﺪ و ﮐﻤﮏ ﺧﻮاﺳﺖ، ﺑﻌﺪ ﮐﻮﺷﯿﺪ از ﺟﺎی ﺧﻮد ﺑﺮﺧﺎﺳـﺘﻪ،u202c ﺑﻪ ﺳﻮی در ﺑﺮود، ﻗﺒﻞ از آن ﮐﻪ ﺑﻪ در ﺑﺮﺳﺪ ﺿﺮﺑﺎت ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻧﯽ روی ﺳﺮوﺻﻮرت و ﺳﯿﻨﻪ و ﺑـﺪنu202c ﺧﻮد اﺣﺴﺎس ﮐﺮد، ﺑﻪ در ﻧﺰدﯾﮏ ﺷﺪه ﺑﻮد، دوﺑﺎره ﺿﺮﺑﻪ ای او را ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﭘﺮﺗﺎب ﮐﺮد، ﮐﻮﺷﯿﺪ ﺑـﺎu202c دﻗﺖ ﺑﻪ اﻃﺮاف ﻧﮕﺎه ﮐﻨﺪ و ﺿﺎرب ﯾﺎ ﺿﺎرﺑﯿﻦ را ﺑـﺸﻨﺎﺳﺪ، اﻣـﺎ ﺗﻨﻬـﺎ ﺳـﺎﯾﻪ ﻫـﺎﯾﯽ را ﻣـﯽ دﯾـﺪ،u202c ﺻﺪاﻫﺎی زﯾﺮی ﺑﻪ ﮔﻮﺷﺶ ﻣﯽ رﺳﯿﺪ، ﮔﻮﯾﯽ ﻧﻮار ﺿﺒﻂ ﺻﻮت ﮔﯿﺮ ﮐﺮده اﺳـﺖ، ﺻـﺪاﻫﺎ ﻣﻔﻬـﻮمu202c ﻧﺒﻮد. اﻣﺎ ﮔﺎه ﺻﺪای ﺧﻨﺪه ای ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪ. ﮐﻮﺷﯿﺪ از ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮد. دوﺑﺎره ﻓﺮﯾﺎد زد. «ﻣـﺎدر، ﻣﺎﻣـﺎنu202c ﺑﯿﺎ»
برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
بازدید کننده گان گرامی
خواستم بدونید من در توانم نیست هر روز عکس ها رو آپلود کنم یا هی قالب درست کنم
یه جورایی منم ناراحتم که نمیتونم وبلاگم رو چیزی که میخوام درست کنم
ولی بدونید من هم آهنگ هم داستان هم عکس های ترسناکی رو گذاشتم تو وبلاگ حالا اگه نشون نمیده بهتر هست جا نظرات بی مورد سعی کنید
نظرات سازنده بدید
در اخر خواهشا کسی اینجا نظرات غیر اخلاقی نده
من نه ش ی ط ان پر س تم نه هر چی دیگه فقط یک ادمم که چیز های رو دیدم و باور دارم
که برا یه ادم عادی یکم سخته
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

تا حالا شده تو خونه تنها باشی و اتفاقای عجیبی پیش بیاد ... ؟
من که یکم میترسم بعد انگار نه انگار اتفاقی افتاده ولی یه دفعه اتفایی پیش میاد که نظرم عوض میشه
واسه خودم اتفاق افتاده سعی میکنم نترسم اخه معمولا ترسیدن یه جور تلقینه تا یه اتفاق واقعی بهتره که بهش اهمیت ندی ولی بعضی وقتا ...
اومده بودم خونه قرار بود بریم بیرون منم منتظر بقیه بودم تا بریم یکم منتظر بودم که حوصلم سر رفت ضبط و روشن کردم اهنگ قشنگی بود خیلی دوسش داشتم یکم صداش و زیاد کردم بعد رو صندلی نشستم داشتم لذت میبردم که کم کم صدای ضبط زیاد شد رفتم کمش کنم که خودش خاموش شد خیلی تعجب کردم دیگه بهش دست نزدم تا اینکه رفتم بعد از اون بازم از این اتفاقا واسم پیش اومد الان دیگه میدونم هیچ اتفاقی نیست که بدون دلیل باشه جن و روح وجود داره ولی بعضیا باورش ندارن بعضی وقتا کمکت میکنن مثل یه فرشته ما نمیدونم اونا ظاهرش چجوریه یه روز یه مرد پیر روز بعد یه دختر کوچولو اما گول ظاهرشون و نخور اونا میتونن مثل یه اژدها خونخوار باشن اما برای مبارزه نیومدن بلکه برای کمک کردن اومدن ولی بعضیاشونم شاید ...
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
جنگل تاریک
جنگل «آئوکیگاهارا» یکی از وحشتناکترین مناطق ژاپن به شمار میرود؛ جایی که به اعتقاد مردم این کشور روحهای سرگردان در میان شاخ و برگ درختان این جنگل پرسه میزنند و از مرگ میگویند. هرچند وزش باد و پیچیدن آن در میان شاخ و برگ درختان این جنگل باعث به وجود آمدن چنین صدای مخوفی میشود اما سابقه این مکان رعبآور باعث شده خیلیها از تنها ماندن در جنگل آئوکیگاهارا هراس داشته باشند.
آئوکیگاهارا که بین محلیها با نام «جنگل تاریک» هم شناخته میشود و در کوهستان فوجی قرار گرفته و همه جای آن از درختهای انبوه انباشته شده است. نکته عجیب اینجاست که خیلیها معتقدند این جنگل، بهترین مکان برای مردن است! تعداد زیاد خودکشیهای انجام گرفته در این جنگل هم به این شایعات دامن زده و اینطور به نظر میرسد که شاخ و برگ درختان، افرادی را که در این جنگل تنها میمانند به مرگ دعوت میکند. به طوری که فقط در سال ۲۰۰۲، ۷۸ جسد از میان شاخ و برگهای جنگل مرگ پایین کشیده شدند. نکته جالب اینجاست که اگر کسی قدم به این جنگل تاریک بگذارد، از همان ابتدا در گوشه و کنار آن با تابلوهایی روبهرو میشود که روی آنها جملههایی مثل «لطفا در تصمیم خود تجدیدنظر کنید.» یا «قبل از اینکه تصمیم به ”‹خود”‹کشی بگیرید با پلیس مشورت کنید.» نوشته شده است!
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
اين داستان واسه خودم اتفاق افتاده ميخوام واستون تعريف كنم واقعي واقعيه ..
تابستون بود وسطاي تابستون . . آخر هفته بود كه با پسر دايي هام و داداشم خواستيم بريم ويلاي پسر دايي هام ويلاشون ي باغ بزرگ داره ك كنارش ي رودخونست يكي از پسر داييم هام با دوستش رفته بودن اونجا . .
پسر داييم ك اسمش امين بود اومد دنبال ما ( من و داداشم ) كه باهام بريم خلاصه ي عالمه خوراكي خريديم كه بخوريم . . .
بالاخره رسيديم ب ويلاشون . . .
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

گفتگو با دختر جن زده ی تهرانی و سوالاتی از او... |
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

جزيره
:::::::::::
ماه به ميان آسمان دويده بود،صداي موج هاي آب طنين انداز فضاي
سنگين ساحل شده بود. در گوشه اي از اسكله چند مرد ولگرد
داخل پيت حلبي شكلي هيزم ريخته و آتش بپا كرده بودند و
با صداي بلند آواز محلي ميخواندند...جوزف خود را درميان كاپشنش پيچيده بود
و نگران در ساحل پرسه ميزد.غروب آنروز از طريق يكي از دوستانش شنيده بود
كه امشب سارا معشوقه اش با پسري قرار ملاقات دارد.
به ميز و صندلي هاي پلاستيكي ساحلي كه رسيد خشكش زد...
شكش به يقين پيوست دختر رو با همون پسر در حال خنده و قهقه زني ديد...
همان لحظه موبايلش زنگ خورد از عصبانيت گوشي را داخل دريا پرتاب كرد...
پاهايش سست شده بود سختي نفس ميكشيد ..
چند متر از انجا دور شد اما همچنان نگاهش به همان ميز بود،
از كافه ساحلي يك شيشه آبجو گرفت و با عصبانيت شروع به سركشيدنش كرد ..
.يك ساعتي گذشت و همچنان لب ساحل قدم ميزد و مشروب ميخورد..
.ديگه از قسمت اصلي ساحل دور شده بود ، از شدت سرگيجه نمي توانست
ديگر راه برود ....از آنجايي كه عادت نداشت آنقدر زياد مشروب بخورد
شروع به استفراغ كردن كرد و.دم ديوار مخروبه زباله دوني خونه هاي
ساحلي بيهوش افتاد. صبح با سنگيني نور خورشيد بر روي پلكهايش
از خواب بيدار شد و خود را در مخروبه يافت...در اين كپه آشغالها چشمش
به نوار ويدئو رنگ و رو رفته اي خورد كه عجيب به نظر مي اومد.
كنجكاوانه آن را برداشت و ميان كاپشنش گذاشت ...تنش كوفته بود
بسختي از جا بلند شد و به خانه برگشت. وقتي به خانه رسيد متوجه
شد كليد خانه رو بهمراه موبايل شب قبل داخل دريا انداخته، كف
دستش رو به پيشاني كوبيد..حوصله اينكه دنبال كليدساز برود
رو نداشت براي همين با چند تنه حسابي دق و دلي حوادث ديشب
رو سر در بخت برگشته خالي كرد و آن را شكست!! با كفشهاي گلي اش
قدم روي فرش گذاشت كه چند لحظه بعد تازه متوجه شد چه اشتباهي كرده..
لنگه كفشها رو پرتاب كرد بسمت در شكسته و بسمت يخچال رفت
يك شيشه آب سرد رو سر كشيد و سپس به سراغ تلفن رفت تا پيامهاي موجود
رو گوش كنه...تنها پيام از دوستش بود كه ديشب بهش زنگ زده بود:
االو...كجايي تو...ديديش بالاخره...چرا موبايلتو بر نميداري....
كاپشنش رو در آورد و فيلم ويدئو رو روي ميز گذاشت خودش هم
روي مبل جلوي تلويزيون نشست و مشغول مرور كردن اتفاقات ديشبش شد...
چند لحظه در سكوت رد و بدل شد و تا اينكه حس كنجكاوي اش دوباره گل كرد.
از جا بلند شد و نوار ويدئو رو داخل دستگاه گذاشت.. در ابتدا كمي برفكها
در هم دويدند و سپس تصوير دختر جوان روستايي روي صفحه تلويزيون نقش بست.
.از پشت شيشه زل زده بود به چشمان جوزف.
لبخند سردي هم بروي لب داشت و تصوير همانطور بدون تغيير مانده بود .
.جوزف كنترل رو برداشت و زد برو جلو اما انگار تمام فيلم همين تصوير بود..
.او همچنان لبخند ميزد...
جوزف شاستي استپ رو زد اما انگار كار نميكرد...
به هر سمتي ميرفت دخترك بي حركت با چشمانش تعقيبش ميكرد!!!!!
ديگه حسابي ترس برش داشته بود كه يكدفعه صداي زنگ خونه باعث شد
داد كوتاهي بزنه...در هم كه شكسته و نيمه باز بود...از پشتش سبو و مارينا
دو دوست دوران دانشگاهش وارد شدند و با ديدن چهره مات زده
جوزف هر دو پرسيدند: چيه...چرا خشكت زده؟؟؟ جوزف سرش
رو به سمت تلويزيون به علامت اشاره تكان داد اما تنها برفكهاي
سفيد و سياه بودند كه در هم ميدويدند...جوزف چشمانش رو به هم زد
و از تعجب انگشت به دهان گرفت...سبو جلو آمد و اورا در اغوش گرفت:
ميدونم جوزف جان سخته..از وارتان شنيدم كه ديشب چه اتفاقي برات افتاده.
..مارينا هم كنار سبو ايستاد و گفت: ما واقعا متاسفيم
اما دنيا كه به آخر نرسيده...رسيده؟؟؟
جوزف كه تازه جريان فيلم داشت يادش ميرفت و بخودش اومده بود گفت: اوه.
..معلومه كه نه .. من از اول هم ميدونستم دلش با من نيست..
.سبو دستي به شونه جوزف زد و با لبخند گفت: آهان همينه...
.مارينا نگاهي به لكه هاي گل روي فرش انداخت
و گفت: از در شكسته و اين كثيف كاريها مشخصه كه واقعا جوابت نهه!!!
من ميرم ناهارو آماده كنم...
جوزف نگاهي با ترديد به تلويزيون كرد.سبو هم به تعقيب
نگاه جوزف نگاهي انداخت و گفت: چيه؟ چرا هي به تلويزيون نگاه ميكني؟
داشتي فيلمهاي يادگاري از اونو ميديدي؟
جوزف سر تكان داد و با كلافگي گفت: نه بابا گور باباي اون..
.صبح لب ساحل يه نوار ويدئو پيدا كردم كه خيلي عجيبه انگار يكي
داخلش زندگي ميكنه...سبو بلند خنديد: هه هه ببين چي ميگه ،
پسر حسابي مجنون شدي ها...جوزف ابروهاشو در هم كشيد:
سبو دارم جدي ميگم...بيا خودت بشين تا ببيني...سبو با شكل مسخره
كه به صورتش داد گفت: اوووه بزار ببينيم..سپس در حاليكه كف
دستهايش رو بهم ميماليد روي مبل نشست..
جوزف شاستي پخش رو زد و كنار سبو نشست...اول برفكها آمدند
و در مرحله بعد تصويري از لب ساحل نمايان شد...
سبو نگاهي زير چشمي به جوزف انداخت و گفت: اين اون دختريه كه ميگفتي..
.جوزف دستي به صورتش كشيد و گفت : نه وايسا ببينم ،
با ريموت كنترل تصويري به جلو برد اما اينبار بشكل يك فيلم سينمايي در حال پخش بود..
سبو گفت: ا بزار خوب درست فيلمو ببينيم ديگه..
.يكدفعه همان دختر اما اينبار بشكل خيلي طبيعي مشغول صحبت بود
با كسي كه داشت فيلم رو ميگرفت...سبو پوزخندي زد و گفت:
ببينم نكنه طرف از خودش فيلم پورنو درست كرده چون اينطور كه معلومه
با يك هنديكم خونگي فيلمبرداري شده...البته اينروزا به اين فيلمها
سريعا بخاطر فيلم برداري خاصشون جايره كن ميدن...
جوزف كه گيج شده بود بي توجه به گزافه گويي هاي سبو به
تماشاي فيلم نشسته بود...فردي از پشت دوربين
با دخترك حرف ميزد و فيلم ميگرفت..
سپس سوار لنج تفريحي شدن و دخترك در داخل تصوير ادا در مياورد...
هوا تاريك شده بود ...فرد فيلمبردار كه گويا سعي ميكرد تصوير خودش در داخل فيلم نيفتد ...دوربين را داخل اتاق داخل لنج گذاشت و رفت...
دخترك بي خبر وارد اتاق شد و شروع به درآوردن لباسهايش كرد..
.همانلحظه مارينا از داخل حيات داد زد: آهاي دارين چيكار ميكنين صداتون در نمياد؟؟؟؟؟
سبو كه به هيجان اومده بود و چشم از تصوير بر نميداشت بلند گفت:
داريم درد و دل ميبينيم....ااا ببخشيد ميكنيم...دخترك داخل فيلم لباسش
رو عوض كرد و روي تخت آرام خوابيد...جوزف تصويرو زد جلو كه باعث شد
صداي سبو در بياد: اااي بابا چرا هيجان فيلم رو ميگيري...
صداي مارينا از داخل حيات بلند شد: آهاي..بياين ديگه بسه چقدر دردودل ميبينيد..!!
ناهار حاضرههههههههه...سبو به جوزف گفت :بيخيال بريم ناهار..
جوزف در طول روز و خوردن ناهار تمام فكرش پيش فيلم ويدئو عجيب
و آن دختر داخل فيلم بود..بطور كامل قضيه معشوقه اش رو از زياد برده بود...
اين جريان ها تا غروب و تاريك شدن هوا ادامه داشت، تا اينكه سبو و مارينا
با مطمئن شدن از اينكه حال جوزف خوب است از او خداحافظي كردند
و رفتن.جوزف بدون معطلي به سمت تلويزيون رفت تا ادامه فيلم رو ببينه
اما دوباه صداي در اورا از اينكار باز داشت..به سمت در كه رفت خشكش زد..
معشوقه اش خندان پشت در ايستاده بود...جوزف كه كاملا يادش رفته بود
اول نزديك بود سلام گرمي به او بكنه كه يكدفعه همه حوادث شب قبل يادش اومد
...بدون اينكه نگاهي بهش بكنه داد زد : برو گمشو از اينجا...
دخترك كه ماتش برده بود گفت: چي...با مني؟؟؟مگه چي شده؟؟
جوزف گفت: برو با همونايي كه بگو بخند ميكني...دخترك كه بروي
خودش هم نمياورد گفت: من كه نميفهمم تو چي ميگي ..
امشب حالت خوب نيست...ميرم يوقت ديگه ميام....جوزف بلند تر از قبل داد زد :
هيچوقت ديگه نميخوام بياي نه ميخوام ببينت..گورتو گم كن....
دخترك كه بهش برخورده بود لگدي به در كوبيد و دوان دوان از آنجا دور شد..
جوزف بار ديگر به سمت تلويزيون رفت و فيلم رو پخش كرد..
.بار ديگر همان دخترك در تلويزيون در قالب تصوير ظاهر شد كه باعث شد جوزف يك متر از ترس بپره عقب!!!!كاملا واضح بود كه يك فرد واقعي مثل روح داخلش ايستاده...
دوباره با همان لبخند سرد به جوزف چشم دوخته بود...
جوزف من و من كنان گفت: از من چي ميخواي؟؟؟
دخترك بدون اينكه چشم از جوزف برداره آرام و با صدايي روح مانند گفت: كمك؟!؟!
و سپس نا پديد شد و فيلم از ادامه پخش شد... گويا فيلم برداري
تا صبح ادامه داشته چون دخترك تا صبح خواب بوده و دوربين فيلم ميگرفته ..
.آفتاب كه بالا آمد دخترك از جا بلند شد و بسمت بيرون لنج رفت..
اما هيچ اثري از كس ديگه داخل لنج نبود..صداي دختر مي آمدكه بلند كسي
رو صدا ميكرد سپس سراسيمه داخل اتاق دويد و كيفش رو برداشت
و از اتاق بيرون رفت ...ناگهان كسي دوربين رو برداشت و از لنج بيرون آمد ..
.قايق به جزيزه اي رسيده بود ..جزيره بزرگ كه هيچ اثري از زندگي داخلش نبود..
دوربين از پشت به دخترك كه متعجب در در جنگل قدم بر ميداشت نزديك و نزديك تر شد تا اينكه فرد فيلمبردار دستش رو روي شونه دخترك گذاشت ..
دخترك از ترس جيغ گوشخراشي كشيد و با ديدن دوربين و فيلمبردار
شروع به دويدن كرد و دوربين با تصوير لرزان كه حاصل دويدن فيلم بردار بود
بهش نزديك شد با گرفتن دختر... دوربين رو كنار درختي گذاشت خودش
در حاليكه كيسه اي به سر كشيده بود شروع به تجاوز كردن به
دختر بطرز وحشيانه اي مقابل دوربين شد...مردك پليد كه دخترك رو بي آبرو كرده بود...
در نهايت سنگ بزرگي رو برداشت و بر سر دخترك كوبيد كه
باعث شد سرش متلاشي بشه و خون تمام زمين و بدون برهنه اش رو پر كنه..
مردك به سمت دوربين نزديك شد و شاستي استپ رو زد..
.فيلم به پايان رسيد..جوزف كه شوكه شده بود...همانجا خشكش زده بود..
تصوير رو كمي به عقب برد ..روي پيراهن مردك آرمي ديد كه براش
خيلي آشنا بود اما يادش نمي اومد اون رو كجا ديده...
احساس خواب آلودگي شديدي ميكرد..تلويزيون رو خاموش كرد
و همانجا روي مبل خوابيد ...
كابوس عجيبي به سراغش اومد...روح بيجان و خون آلود دخترك كه
مدام درخواست كمك ميكرد..معشوقه اش در حال عشق بازي با آن پسر لب ساحل ...
صداي قهقه هاي آن مرد بشكل گوشخراش و...تصاوير مبهم ديگر..
.ناگهان در بين آن كابوس چيزي اورا شگفت زده كرد...مردكي كه
دست معشوقه اش رو گرفته بود!!! درست همان پيرهن و آرمي بتنش بود
كه به تن مرد داخل فيلم ديده بود...حتي توي خواب هم از ديدن آن متعجب شده بود..
.در همان حال از خواب پريد ...صورتش از شدت عرق سرد خيس شده بود ...
نگاهي به ساعت انداخت كه نيمه شب را نشان ميداد...
به اتفاقات داخل خواب فكر كرد و به اين شباهت لباسي فرد
داخل فيلم و رقيب عشقي اش...يعني ممكن بود كه..............
غرق در همين افكار بود كه يكدفعه احساس عجيبي بهش دست داد ..
پاهايش خيس آب بود انگار داخل دريا پا گذاشته اما عجيب اينكه حتي
يك قطره آب هم روي فرش زير پايش ديده نميشد ..
.ولي بطور شگفت انگيزي موج هاي دريا رو حس كرد..دانه هاي ماسه زير پاهايش سرميخوردند و سپس با موج نامرئي عجيبي پا به دريا گذاشت..
.لحظاتي بعد
خودش را داخل لنجي معلق حس كرد بطوريكه داخل اتاق تعادلش
رو از دست داده بود و تلو تلو خوران به در و ديوار برخورد ميكرد..
.تازه فهميد چه بلايي داره سرش مياد اگه به موقع به كمك آن دختر ناشناس
نرسد ممكن است با مرور زمان تا صبح در آن درياي نامرئي غرق شود .
.چون بطور عجيبي آب آرام آرام از مچ به زير زانو رسيده بود
اما حتي شلوارش كمي مرطوب نشده بود ولي پاهايش كاملا خيس بودند...
فيلم رو از اول بررسي كرد نگاهي به گوشه تصوير كه دخترك داشت
با پسر پشت دوربين صحبت ميكرد انداخت...به نكته مهمي پي برد
از نوشته روي ديوار آن مكان رو شناخت آنجا همان زبانه دوني ساحلي بود
كه كنارش بيهوش افتاده بود...اما آن جزيره چي؟؟؟؟ تاحالا همچين جايي
رو آن اطراف نديده بود...؟!؟!؟ تلفن رو برداشت و به سبو زنگ زد...
تغريبا روي زنگ نهم بود كه با صدايي خواب آلود گوشي رو برداشت: الو.....
جوزف با صدايي لرزان صحبت كرد: الو سبو..منم جوزف...يه كار خيلي مهمي پيش اومده..بكمكت احتياج دارم.....
سبو با كلافگي گفت: مگه مرض داري...اين موقع شب...بزار صبح بگو خداحافظ..
گوشي را قطع كرد..جوزف لعنتي به شانسش فرستاد و دوباره زنگ زد...
سبو بار ديگر برداشت: جوزف خواهش ميكنم من خيلي خسته ام ...
جوزف با عصبانيت داد زد: اينقدر چرند نگو گوش كن ببين چي ميگم..مسئله مرگ و زندگيه..
اون پسري كه با سارا در ارتباطه همون قاتليه كه به اون دختر
داخل فيلم تجاوز كرده و كشتتش...سبو با بي حوصلگي ادامه داد:
جوزف جان كابوس ديدي برو بخواب..اون فقط يه فيلم بود....
ميدونم برات سخته سارا رو با يكي ديگه ببيني ولي ما راجبش صحبت كرديم ..نكرديم؟؟؟؟
جوزف كه ديگه حسابي قاطي كرده بود گفت: بسه ديگه...احمق نشو...من زياد وقت ندارم
فيلم ويدئو توي دستگاه به عنوان مدرك تحويل پليس بده ....من بايد برم تا اون جزيره رو پيدا كنم.. قبل از اينكه سبو حرفي بزنه...جوزف گوشي رو قطع كرد و از خانه بيرون زد...
دوان دوان خودش رو به آن زباله دوني كنار ساحل رساند..
با خود فكر كرد: دخترك از اينجا سوار قايق شده و مستقيم به جزيره رفته .
..نگاهي به درياي طوفاني انداخت اما چاره اي نداشت..
آب نامرئي به زانويش رسيده بود...!! داخل قايق موتوري كه دم
ساحل بود شد و شروع به استارت زدن كرد سر استارت سوم روشن شد
و همان لحظه چراغ خانه صاحب قايق روشن شد پيرمرد ماهيگير
با فرياد : دزد ...دزد ساحل رو روي سرش گذاشت اما جوزف با آخرين
سرعت با قايق از ساحل دور شد و صداي پيرمرد هم در ميان موج ها گم شد
.هر لحظه كه ميگذشت يك قدم به مرگ نزديكتر ميشد...
فقط دعا ميكرد بتواند جزيره رو پيدا كند..حدود يك ساعت گذشت
و آب به كمرش رسيده بود...در ميان تاريكي شب نقطه سياهي
چندصد متر آنطرف تر اورا بخود آورد..با آخرين سرعت بسمتش شتافت..
.وقتي به ساحل رسيدآب به زير سينه اش رسيده بود.
.بي درنگ از قايق بيرون پريد و به ميانه جنگل تاريك رفت..سكوت مرموزي
بر جو حكمفرما بود ...جوزف هرچه ميگشت در آن تاريكي
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

نيروی نامرئی !!
در سال 1935 در ليزارد در منطقه مايو قلعه اي متروك و عجيب وجود داشت. در همان زمان دختري به آن قلعه متروك وارد شد ولي وقتي مي خواست آنجا را ترك كند متوجه مي شود نمي تواند از در آنجا عبور كند و نيرويي مانع او مي شود. وحشت زده سعي مي كند تا آنجا را ترك كند اما ديواري نامرئي مانع عبور او مي شد و فضاي خصمانه اي را در اطراف او به وجود آورده بود. هوا تاريك شده بود. او افرادي فانوس به دست را ميديد كه دنبال او مي گشتند و صدايش مي زدند. دختر از فاصله دو سه متري جواب آنان را مي داد. اما به نظر مي رسيد آنها صدايش را نمي شنوند و سرانجام راهشان را كشيدند و رفتند. پس از مدتي دختر متوجه مي شود ديوار نامرئي از بين رفته است و او توانست به خانه اش برگردد !!!
واقعه عجيب !!
كشاورزي مسن به نام جان مالاگين در منطقه لندن دري در شمال ايرلند زندگي مي كرد. يك روز او براي تميز كردن دودكش بخاري اش شاخه اي از بوته راج را كند و به هشدار همسايگان كه مي گفتند اين گياه مقدس است و نبايد به آن آسيبي رساند، توجهي نكرد ولي طولي نكشيد كه از كار خود پشيمان شد ! زيرا دوده هايي را كه در باغ زير خاك كرده بود به گونه اي اسرارآميز به آشپزخانه برگشت !او دوباره دوده ها را پاك كرد و به باغ برد و روي آنها خاك ريخت. دوباره دوده ها به آشپزخانه برگشتند. دوده ها روي تمام وسايل آشپزخانه رو پوشاند. ظروف سفالين شكسته شد ! معلوم نبود سنگ هايي كه در و پنجره ها را مي شكست از كجا مي آيند. به علاوه موزاييك حمام در وسط آشپزخانه پرتاب شد و شكست و چند تكه شد ! سنگي يك كيلويي كه آن را براي تراز اجاق گاز زير آن گذاشته بود در فضا به حركت در آمد و به پنجره خورد و آن را شكست. صداي برخورد سنگ ها به شيرواني و سقف چوبي آشپزخانه به گوش مي رسيد. سنگ ها به كف آشپزخانه مي افتادند. سنگ ها را بيرون ميريخت اما باز بر مي گشتند ! وقايعي در شرف وقوع بود كه كسي قادر به كنترل كردنشان نبود. سرانجام كشاورز آنجا را ترك كرد و آن خانه براي هميشه متروك باقي ماند !!!
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

نيروی نامرئی !!
در سال 1935 در ليزارد در منطقه مايو قلعه اي متروك و عجيب وجود داشت. در همان زمان دختري به آن قلعه متروك وارد شد ولي وقتي مي خواست آنجا را ترك كند متوجه مي شود نمي تواند از در آنجا عبور كند و نيرويي مانع او مي شود. وحشت زده سعي مي كند تا آنجا را ترك كند اما ديواري نامرئي مانع عبور او مي شد و فضاي خصمانه اي را در اطراف او به وجود آورده بود. هوا تاريك شده بود. او افرادي فانوس به دست را ميديد كه دنبال او مي گشتند و صدايش مي زدند. دختر از فاصله دو سه متري جواب آنان را مي داد. اما به نظر مي رسيد آنها صدايش را نمي شنوند و سرانجام راهشان را كشيدند و رفتند. پس از مدتي دختر متوجه مي شود ديوار نامرئي از بين رفته است و او توانست به خانه اش برگردد !!!
واقعه عجيب !!
كشاورزي مسن به نام جان مالاگين در منطقه لندن دري در شمال ايرلند زندگي مي كرد. يك روز او براي تميز كردن دودكش بخاري اش شاخه اي از بوته راج را كند و به هشدار همسايگان كه مي گفتند اين گياه مقدس است و نبايد به آن آسيبي رساند، توجهي نكرد ولي طولي نكشيد كه از كار خود پشيمان شد ! زيرا دوده هايي را كه در باغ زير خاك كرده بود به گونه اي اسرارآميز به آشپزخانه برگشت !او دوباره دوده ها را پاك كرد و به باغ برد و روي آنها خاك ريخت. دوباره دوده ها به آشپزخانه برگشتند. دوده ها روي تمام وسايل آشپزخانه رو پوشاند. ظروف سفالين شكسته شد ! معلوم نبود سنگ هايي كه در و پنجره ها را مي شكست از كجا مي آيند. به علاوه موزاييك حمام در وسط آشپزخانه پرتاب شد و شكست و چند تكه شد ! سنگي يك كيلويي كه آن را براي تراز اجاق گاز زير آن گذاشته بود در فضا به حركت در آمد و به پنجره خورد و آن را شكست. صداي برخورد سنگ ها به شيرواني و سقف چوبي آشپزخانه به گوش مي رسيد. سنگ ها به كف آشپزخانه مي افتادند. سنگ ها را بيرون ميريخت اما باز بر مي گشتند ! وقايعي در شرف وقوع بود كه كسي قادر به كنترل كردنشان نبود. سرانجام كشاورز آنجا را ترك كرد و آن خانه براي هميشه متروك باقي ماند !!!
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا